|
|
مملکتی که مجری تلوزیونشم توی اختلاس 3 هزار میلیاردی دست داشته! فردا اگه گفتن عمه کوزت و راننده بیگلی بیگلی هم دست داشتن تعجب نکنید.با نگاهی به قطر گردن این مجری میشه به صحت این حرف پی برد که تنها مال دزدی این جور آدم رو گردن کلفت می کنه.
نوشته شده توسط آزاد در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ساعت 12:25 | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
خدا! نشونه گیریت بد شده ها. هی میزنی اینور اونور. ایران اینجاست(نه توی مصر و لیبی و کره شمالی و ...) . یه کم دقت کن. ای بهار همچنان تا جاودان در راه! همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر ! هرگز و هرگز بربیابان غریب من، منگر و منگر! سایۀ نمناک و سبزت هر چه از من دورتر، خوشتر! بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو، تکمۀ سبزی بروید باز، بر پیراهن خشک و کبود من همچنان بگذار تا درود دردناک اندُهان ماند سرود من!
نوشته شده توسط آزاد در چهارشنبه سی ام آذر 1390 ساعت 11:35 | لینک ثابت |
|
|
|
|
| این روزها خبر دعوای جبهه احمدی نژاد و مشایی با جبهه رهبری همه جا پیچیده. بحث بر سر اینه که اتفاق های مهمی احتمال داره در خرداد امسال بیفته. از جمله اونها فوت یکی از سران و تغییر موازنه قوا، اعلام ظهور خفی امام زمان، یا به خیابان ریختن طرفداران دولت همزمان با سالگردهای اتفاقات خرداد 88 هست. اینطور که پیداست تیم مشایی با پخش سی دی های ظهور و معرفی احمدی نژاد به عنوان شعیب بن صالح و موارد زیادی که تیم دولت در آنها مدعی ارتباط با امام زمان بوده اند و همچنین کار انحصاری احمدی نژاد در سازمان ملل مربوط به خواندن دعای فرج، برنامه بلند مدتی را برای آمادگی اذهان عمومی برای ادعای ظهور خفی در مدینه دنبال کرده اند.که به دنبال آن خود به خود اطاعت از ولی فقیه حرام تلقی می شود و رهبر در وضعیت خطرناکی قرار می گیرد. مقالات اخیر مهدی خزعلی و بابک داد و آرش بهمنی جزئیات دیگری را در این زمینه بیان کرده اند. تئوریسین دولت یعنی مشایی از ابتدای زندگی مداح اهل بیت بوده و بعد از گرفتن مدرک مهندسی برق از دانشگاه صنعتی اصفهان وارد وزارت اطلاعات شده و به استانهای مرزی کرد نشین اعزام شده است.جایی که با احمدی نژاد آشنا شده و کلید صعود سریع وی از پله های ترقی، فرمانداری ،شهرداری تهران و ریاست جمهوری کشور زده شد.چنین فردی با هوش و درایت فوق العاده علی رغم دشمنان بسیار تا کنون 18 مقام رسمی در دولت داشته است و با داشتن چند بانک خصوصی دارای ثروت مالی بسیاریست و همچنان بدون واهمه به پیش می تازد. اینکه او در طی این مدت با چه برنامه ریزی دقیقی به مقاصد خود رسیده است و اینکه دولتی را راهبری کرده است که توانسته تنها دولتی باشد که مقابل رهبر ایستاده (کاری که خاتمی و اصلاح طلب ها با تمام ادعا حتی به فکرشان هم خطور نکرد) نشانگر هوش وافر اوست. حال باید دید در خرداد امسال چه حوادثی رخ میدهد و آیا قدمهای آخر او موفقیت آمیز است یا خیر. ولی احتمالا این تنها ابزار شکست دیکتاتوری دینیست و این ابزار چیزی جز خود دین نیست. نوشته شده توسط آزاد در یکشنبه یکم خرداد 1390 ساعت 18:42 | لینک ثابت |
|
|
|
|
هزاران بار ما را سوخت حریق حادثه تا مرز خاکستر
ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود می گشاید پر
طلوع تازه سیورغ در راه است همین فردا که می آید
سحر پایان تاریکی است و این دیری نمی پاید
ماندنی نبوده و نیست ظلم شب به این قبیله
راه فردای رهاییست خشم خونین قبیله
بغض ما و ظلم ظلمت ماندنی نبوده و نیست
تا شکفتن تا رهایی یک قدم یک لحظه با قیست
فصل بیداری سیمرغ فصل سرخ همصدایی است
خشم سوگوار مردم راهی صبح رهایی است
شیشه ی عمر سیاهی خشم تو بغض منه
نازنین داغدارم تو بزن که بشکنه
نازنین داغدارم تو بزن که بشکنه وقتشه که بشکنه
اردلان سرفراز نوشته شده توسط آزاد در چهارشنبه سوم فروردین 1390 ساعت 23:53 | لینک ثابت |
|
|
|
|
واقعا جای کلنل لیاخوف روسی خالیه مجلس مزدور رو به توپ ببنده
نوشته شده توسط آزاد در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ساعت 21:24 | لینک ثابت |
|
|
|
|
| ای خدا.من فلسفه خلقت رو درک نمیکنم. آفرینش انسانهایی که جز منفعت انگیزش دیگه ای برای ارتباط ندارند.انسان رو خلق کردی که عمری با تحمل مشقت به دنبال راه سعادت باشه؟خودت گفتی همانا انسان را در سختی ورنج آفریدی. من فلسفه خلقت رو نمیفهمم.اینکه در ماراتن زندگی جمعی رو نزدیک خط پایان و عده ای رو هم لب خط آغاز قرار دادی.انگار لطفت به مساوات تقسیم نشده.یا اینکه همانا ذات عده ای رو در رنج وسختی بیشتری آفریدی. من فلسفه خلقت رو دوست ندارم.عمری با نگاه مهربان دل می بندی و عشق می ورزی تا روز جدایی رو شمارش کنی.غم از دست دادن لحظه لحظه وجودت رو چنگ بزنه. من فلسفه خلقت رو باور ندارم.جایی که هر کس بنا بر محل تولد،شرایط خانوادگی، استعدادهای ذاتی و به خصوص شرایط محیطی اغلب زندگیش از پیش رقم خورده و نقشی در تغییر آن ندارد.زندگی جبرگاهیست که گاهی آزادانه مسیرهای جبری اش را خود انتخاب می کنیم.از یک بومی صحرای آفریقا چه انتظاری در مقیاس با مرفه آمریکا میرود.گو اینکه هردو کودکی متولد شدند که نشانی از امید تو نسبت به بشر بودندو هر دو در دورنمای چشمشان امید و آرزو موج می زد.اما انگار یکی مساوی تر از دیگری بود. ای خدا فلسفه خلقتت رانمی خواهم.
نوشته شده توسط آزاد در سه شنبه چهاردهم دی 1389 ساعت 11:54 | لینک ثابت |
|
|
|
|
شب تاریک زمستان بود.باد سرد و ابر دلگیر گویی تمام خوشی
های زندگی رو مبهم می کرد.
حس کرختی مغزم رو پرکرده بود.همه چیز رنگ تیره و تار به خود گرفته
بود.لبخندهای سرد زورکی.دلداری های بی فایده . انگار دنیا به اعتقاد قدما
مسطح بود وبه پرتگاهی منتهی می شد که به فضای لایتنهای می رسید.من هم درحال
معلق خوردن تا انتهای سیاهی بودم.حرف های کلیشه ای افراد تاثیری در من
نداشت. دست از همه چیز شسته بودم.حس یک محکوم به مرگ قبل از اجرای حکم.تنها
توی همچون حالتی بود که ناگهان حس عجیبی با خنکای خاصی در
شریانهای من جاری شد.
درحالی که چیزی برای از دست دادن نداری.نوای درونی مثل
نوازش نرمی روی گونه های اشک باری که اونها رو پاک می کنه التهابم رو خاموش
کرد.انگار دستمو گرفت.محکم در آغوشم گرفت تا دست از تقلا کشیدم. بار روحی
روی زمین گذاشته شد.انگار آرام در گوشم نجوا می کرد:رها کن.... رها کن....
لحظاتی در خلسه فشار نرم اون معلق بودم.
مثل شناور بودن در دریایی بی انتها.عضلاتم آرام شد.نفس
گرمی کشیدم.همه چیز تمام شده بود.من رها کرده بودم.رها کرده بودم.
این اولین باری بود که شانه هام زیر بار روحی له نمی شد و
زانوهام در کشاکش با دنیا خم نمی شد. از هر رنگ وتعلقی رها شده
بودم.سرنوشت برام مفهوم و اهمیتی نداشت.تمام دردهای آدمی به قدر نوای نرم
پرواز پری سبک بال در خلا افکارم ارزش نداشت. من خودم نبودم.من خودم نبودم.
این آخرین باری بود که چنین حسی داشتم.از اون به بعد همیشه
خودم بودم.طعم تلخ زندگی شیرینی احساس خاص رو بی رنگ کرد.حس رها کردن برام
نامفهوم شد.
شاید باید از همه چیز گذشت و از همه کس برید.شاید باید
چیزی برای از دست دادن نداشت تا بار دیگه تعلیق روحی تکرار بشه.شاید در اون
صورت حضور ناخواسته ها بی رنگ و قدر با ارزش ها پررنگ بشه.
شاید باید باز هم خودم نباشم.
نوشته شده توسط آزاد در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 ساعت 22:19 | لینک ثابت |
|
|
|
|
|
از کودکی متنفرم.منع از همه چیز.انتظار بی امان برای بزرگ شدن.آزاد شدن.استقلال.ناراحت شدن برای ساده ترین چیزها.خوشحالی از بیهوده ترین مسائل.سرگرم شدن با مسخره ترین ابزارهای ممکن.مخصوصا ماکودکان سابق دهه 60.توی مدرسه برامون حتی جای نشستن نبود.برای رفتن به یه مدرسه ی یه کم کمتر آشغال باید 100 تا امتحان ورودی میدادیم.چشم که باز کردیم جنگ بود و ترس و گرانی و نبود هیچ امکاناتی.حتی برای شیر خشک هم باید توی صف طویل می ایستادی.عشقمون چهار تا مداد شمعی و بادکنک و بستنی بیمزه و دوتا برنامه کودک افتضاح که حتی یادآوریشونم باعث انزجاره.اوج جمعیت و قحطی کوپن و روغن نباتی.اخبار جنگ و تحریم.پخش آهنگ های شهادت و مارش جنگی که قطع نمی شد.خبر شهدای تازه آمده از جبهه.فیلم های تکراری و سیاه و سفید زندانیان آلمانی و جنگ.ممنوعیت شطرنج و حتی ویدئو.اسلام زورکی.کارتهای حضوروغیاب نماز جماعت در مدرسه که در صورت وجود حتی یک غیبت از نماز جماعت مورد تنبیه بدنی قرار می گرفتی!!! حسرت هر روزه برای پایان دوران مرارت بار تحصیل که طعم تلخ و خونین اجبار و تحمیل و محدودیت آن هنوز گلو رو آزار میده.سد کنکور برای رسیدن به یکی از طبیعی ترین حقوق.رقابت دو میلیون گریزان از بخت بد برای ورود به هیچ.برای تعویق چندساله بیکاری و ناکامی.برای درک هرچه بیشتر پوچ بودن زندگی.برای حسرت داشتن یک روز آزادی و عدالت در کشوری که در آن جوان بودن جرمه.ورودت به هر جمع باعث تحریک نگاههای سرزنش و تحقیره.کشوری که در اون دین پتکیست بر سر آمال و آرزوها،بر سر جوانی،شور و هیجان،میل طبیعی به جنس مخالف .کشوری که به جوان به دید انحراف بالقوه و شهوت و تابو نگاه میکنه. نمیدونم اینجا کودک چه امیدی برای ورود به دنیا داره.دنیایی که باید برای لحظه لحظه ی اون زجر بکشه .
نوشته شده توسط آزاد در شنبه شانزدهم مرداد 1389 ساعت 21:52 | لینک ثابت |
|
|
|
|
| مُهر نگاهت بر لبانم حکایتیست از راز سالها خفته،از نگاهت دل سیر نشاید تا مُهرلب باتو بگشایم.ای خالق جاودانه عشق،ای از تووجودم و وجودم از تو،دل از فراق تو حیران شده،جان بروصالت هجران کنم. ای رنگ عشقت برلوح لوث آدمی لعاب،ای یاد تومراطاقت تاب و ای بی تو دنیا مرا سراب. لمحه ای نظر تا در نگاهت بشکفم.ذره ای گذر بر خیال تا گمگشته ات ره یار باز جوید.دل در طلب دیدار نگاه،لب در ذکر و خیال تباه،مرهم دل می بایدم.برگو تا چون کنم.
نوشته شده توسط آزاد در یکشنبه سی ام خرداد 1389 ساعت 18:33 | لینک ثابت |
|
|
|
|
| I look in the mirror.I hate it. I`m sorry for being me,myself and I. I`m sick of being me,because I humiliated me,dishonored me, sold for nothing me,embarrassed me. I regret being myself,since I devasated myself,exposed to an endless grief myself,took for granted myself,sacrificed myself. I quit being I ,`cause I loved,I was so simple,I was the way I was,I was the cause of deep pains and I was the one who believed in the sensation. So,I`m finished being me,myself and I broke the mirror and embarked on making a difference. نوشته شده توسط آزاد در دوشنبه هفدهم خرداد 1389 ساعت 16:42 | لینک ثابت |
|
|