تبليغاتX
اندیشه ای نو
روايت فتح!!!
ازپشت درخت ها به سرعت رد می شد.صدای پاشو به وضوح می شنیدم.ازاون لباس های پلنگی استتاردرجنگل پوشیده بود.سرشم کلاه خود بود.روی صورتشم ماسک ضدشیمیایی.یه دونه آرپیجی ۷ هم روی دوشش بود.تفنگشو واضح ندیدم.حدس زدم یوزی باشه.یه دونه فلاش بنگ زدکه من به سرعت جاخالی دادم.آتش توپخونش به طوروحشیانه ای به سمت من شلیک می شد.ولی کورخونده.به قول بچه ها من بادی نیستم که با این بیدها بلرزم.یه استان زدم و سریعا یه گرنید.حواسشوکامل پرت کرده بودم.حالاموقعش بود که ضربه آخرو بزنم.زیگ زاگ دویدم طرفش و به سرعت برق نایفش کردم.بچه های جنگ من رو به عنوان خدایگان نایف (چاقوی خودمون) می شناسن.(منطقه عملياتي COD)

برگی از خاطرات یک بسیجی Call of Duty 4 باز حرفه اي.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:16 توسط کیارش |
رندانه
اهم اهم.گردوخاک اینجاروبرداشته.یک ساعت طول کشید تاتارعنکبوتهارو پاک کنم.گفتم این اول کاری بعدازاستراحت طولانی یه حالی به دل های تارعنکبوت گرفته خیلیابدم.این شعررودیدم.شایدقبلا نخونده باشید:

                           قرمزته یا آبیته؟


 شنیدم در زمان خسرو پرویز     گرفتند آدمی را توی تبریز

به جرم نقض قانون اساسی     و بعض گفتمان های سیاسی

ولی آن مرد دور اندیش، از پیش  قراری را نهاده با زن خویش

که از زندان اگر آمد زمانی        به نام من پیامی یا نشانی

اگر خودکار آبی بود متنش        بدان باشد درست و بی غل و غش

اگر با رنگ قرمز بود خودکار        بدان باشد تمام از روی اجبار

تمامش از فشار بازجویی ست   سراپایش دروغ و یاوه گویی ست

گذشت و روزی آمد نامه از مرد   گرفت آن نامه را بانوی پر درد

گشود و دید با هالو مآبی         نوشته شوهرش با خط آبی:

عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟   بگو بی بنده احوالت چطور است؟

اگر از ما بپرسی، خوب بشنو   ملالی نیست غیر از دوری تو

من این جا راحتم،  کیفور کیفور    بساط عیش و عشرت جور وا جور

در این جا سینما و باشگاه است   غذا، آجیل، میوه رو به راه است

کتک با چوب یا شلاق  و باطوم   تماما شایعاتی هست موهوم

هر آن کس گوید این جا چوب دار است   بدان این هم دروغی شاخدار است

در این جا استرس جایی ندارد    درفش و داغ معنایی ندارد

کجا تفتیش های اعتقادی ست؟   کجا سلول های انفرادی ست؟

همه این جا رفیق و دوست هستیم   چو گردو داخل یک پوست هستیم

در این جا بازجو اصلا نداریم   شکنجه ، اعتراف، عمرا نداریم

به جای آن اتاق فکر داریم   روش های بدیع و بکر داریم

عزیزم، حال من خوب است این جا   گذشت عمر، مطلوب است این جا

کسی را هیچ کاری با کسی نیست   نشانی از غم و دلواپسی نیست

همه چیزش تماما بیست این جا   فقط خود کار قرمز نیست این جا


 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:40 توسط کیارش |
يه خبر بد
به زودي در اين محل يك مطلب جديد احداث مي شود.لذا خواهشمند است هم وبلاگيان عزيز و بينندگان محترم نظرات و پيشنهادات خود را به هر آدرسي كه دلشون مي خواد بفرستن.به شما اطمينان ميدهيم تمامي نظرات در بهبود اين وبلاگ به كار گرفته خواهد شد.البته بعد از اينكه از فيلترهاي متعددي عبور كرد

(به شرط اينكه چيزي تهش بمونه.)

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:57 توسط کیارش |
تولدي دوباره
من هنوز زنده ام.به كوري چشم دشمنان اسلام!
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 12:46 توسط کیارش |
هر عملی را عکس العملی است
عده ای گلوی خودشون رو پاره می کنن.کنار سفارت های مختلف جمع می شن.به کشورهای مختلف بدوبیراه می گن.دم از حمایت از نام مقدس خلیج همیشه فارس می زنن.و از اینکه گوگل و نشنال جیوگرافی اسم خلیج عربی رو به کار برده ابراز انزجار می کنن.
از اینکه فیلمسازان هالیوود تاریخ ایران رو دست کم می گیرن و فیلمی مثل 300 ساخته می شه بد می گن.اعتراض می کنن.از همه جهان طلبکارن و تمام انرژیشون رو پشت صدا و مشت گره کردشون میگذارن.ولی ای کاش کمی هم انرژی برای فکر کردن میگذاشتن.
فکر کردن در مورد مسائل ساده ای مثل اینکه همین مردم 30 سال و حتی بیشتر به کوچکترین بهانه ای به کشورهای مختلف توهین کردن و مرگ بر آمریکا و.. گفتن.پرچمشون رو آتش زدن.اعضای سفارتشون رو گرفتن.همه جای دنیا بر علیهشون تبلیغ کردن.رسانه های بزرگ ایران 60 امین سال تاسیس اسرائیل رو
سال نکبت نامیدن.بر کف خیابان ها و معابر پرچم کشورهای مختلف رو رسم کردن تا هر کس با عبور از روی اونها توهین کنه.حتی در ورودی دانشگاهها.اگر یک روز اونها پرچم ایران رو آتش بزنن ما هم مثل اونها با صبر و حوصله رفتار می کنیم؟آیا تحریم و حذف نام ایران از یاهو و گوگل و ساخت فیلمها و کلیپ ها بر ضد ایران نتیجه منطقی و بدیهی ندانم کاریهای بی منطق ما نیست؟آیا واکنشی جز این برای چنین کنش غیر انسان دوستانه وجود داره؟
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 22:31 توسط کیارش |
نمایشگاه کتاب
از درب بلوار رسالت وارد شدم.محیط سبز و با صفایی با پیاده روهایی پرشیب و مردمی که نقشه به دست مدام اطراف را به دنبال مقصد دید می زدن.تعداد زیادی چادر یا دکه کوچک با عنوان "از من بپرسید"
دیده می شد که نقشه ای از یکی از آنها گرفتم.به راحتی می شد غرفه های مختلف رو پیدا کرد چون دوتا گلدسته ای که در نقشه بود به وضوح از تمام نقاط مصلی دیده می شد.
به سرعت به طرف شبستان رفتم و صحن بزرگ مصلی را مملو از جمعیت دیدم.پلکانی که مثل کاخ هخامنشی از دو سمت به پایین میرفت و در مقابل آن میدانی بزرگ با یک المان و پشت آن دو گلدسته کل غرفه ها دورتادور این صحن بود.غرفه ناشران دانشگاهی از آنچه تصور می شد کوچکتر و بی رونق تر بود.مخصوصا اینکه خیلی از دانشگاهها شرکت نکرده بودند.در سالن ناشران عمومی هم ولوله ای به پا بود.
این غرفه شامل بیش از 30 ردیف بود که فهرست ناشران آن در کنار هر ردیف زده شده بود.این فهرست قاعدتا می بایست بر اساس حروف الفبا باشد و ظاهرا قصد چنین کاری داشتند ولی گویا خیلی حواس درستی نداشتند و کاملا پر از اشتباه بود.
غرفه کتابهای خارجی و پزشکی کمی بهتر بود.
این نمایشگاه مزایا و معایبی داشت که می شه این طور بهشون اشاره کرد:
محاسن:1-وسعت زیاد.البته فکر می کنم از نمایشگاه محل قبلی کوچکتر بود.  2-ظاهر نسبتا زیبا  3-داشتن فضای سبز زیاد  4-آسان بودن دسترسی  5-کاهش بسیار زیاد ترافیک نسبت به محل قبلی نمایشگاه   6-وجود چندین ایستگاه مترو اطراف نمایشگاه.
معایب:1-تعداد غرفه ها و کتابها خیلی از نمایشگاه محل قبل کمتر بود.  2-فضای بی استفاده بسیار زیادی داشت.  3-کتابها از تنوع و تازگی زیادی برخوردار نبودند.  4-کمبود مکان برای استراحت یا صندلی برای نشستن.و...
در مجموع با توجه به نبودن بسیاری از کتابهای مورد نیاز و ضعف در برپایی غرفه ها 21 امین دوره نمایشگاه درعملکردش ضعف زیادی نشون داد و از نظر من نسبت به دوره های قبل از 19 نمره قبولی نیاورد.


 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:53 توسط کیارش |
شاید این راه ...
عطر بهار.نوازش نسیم . بوی بهار نارنج شیراز وسرنیزه های کوچک آفتاب لحظه ای مرا به خود واگذاشتند.زیر انتظار نفس هایم به کندی همراهیم می کند.مردمی که از کنارم به آرامی می گذرند.
هر کس کوله باری از فکر خود بر دوش می کشد.از آن کودک آلوچه فروش تا آن دانشجوی رهگذر.شاید مهمترین دغدغه کودک سیر کردن خود باشد یا اینکه بهار که گذشت چه کند؟
برای او زندگی در این خلاصه شده.آینده اش را در این می بیند.شاید آرزوهایش برای من کودکانه و ناچیز به نظر بیاید ولی در دل او ... نمی دانم .شاید اگر کسی آرزوهای مرا
بداند همینگونه فکر کند.شاید این  انتظار کم از انتظار کودکی برای شنیدن صدای زنگ تفریح مدرسه یا انتظار برای دریافت جایزه ای از پدرش نباشد.ولی آیا اگر از
بالا به هرچیز نگاه کنیم همینطور است؟روزی خواهد رسید که به آنچه امروز در حسرت آنیم و برای رسیدن به آن از همدیگر پیشی می گیریم و دلهایی را می رنجانیم
بخندیم و بر عمری که در تلاش برای هیچ گذشت حسرت بکشیم؟ شاید اگر دو بار به دنیا می آمدیم امروز همه چیز برایمان معنا و رنگی متفاوت داشت...
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 14:1 توسط کیارش |
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
بهار از راه رسید و هزاران خاطره تلخ و شیرین رو به یادم آورد.روزهایی که گذشت و لحظاتی که در شوق آینده سپری شد.اکنون آینده ایست که سالها در انتظار آن بوده ایم.آینده ما از امروز آغاز شد.
ای کاش با تغییر زمان و بیداری طبیعت و همنوا با زنده شدن آن دلهای ما نیز غبار کهنه رو از خود بزدایندو حرکتی رو به جلو داشته باشند.
سال نو مبارک یا به عبارت بهتر نوروز پیروز.
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 16:46 توسط کیارش |
هیچ کس باور نمی کرد...
هیچ کس باور نمی کرد که جمعی این چنین در پی احقاق حقوق از دست رفته خود از اولین ساعات صبح تا واپسین دقایق شب بایستند.شعار بدهند.دست در دست هم یار دبستانی بخوانند.پایه های

مدیریت متزلزل دانشگاه را به لرزه در آورند و چشمان پر طمع جمعی خود فروخته که خود را منادی حق و عدالت و برپایی جامعه اسلامی در دانشگاه می نامند و دندان خصومت با جنبش

دانشجویی بر هم می سایند را نگران کرده و تحسین همگان را برانگیزند.
امروز روز دهم از طولانی ترین تحصن دانشجویی در ایران است.کلاسها تعطیل شده اند.جمعی از اساتید در حمایت از متحنصنین بیانیه صادر کردندو آنها را در پایداری و به فرجام رساندن این

امر تشویق کردند.در این میان رئیس دانشگاه که همه خواستار استعفای او هستند در جمع اعتصاب کنندگان حضور یافته و به بهانه گیری های واهی و توجیهات همیشگی متوسل می شود.
عده ای از عناصر معلوم الحال و مدعی دیانت و مذهب و حجاب هم با شعار مرگ بر منافق و الله اکبر و مطالبات صنفی بهانست جمع خود جوش دانشجویان را مخالف دین و حکومت و وابسته به

آمریکا واسرائیل معرفی می کنند.((من همین الان داشتم دلارهایی که بوش برام فرستاده رو می شمردم)) .
نشریات موهن انجمن اسلامی هم که سنگ تمام گذاشته و با چاپ عکس هایی از رسانه های خارجی و اعلام حمایت آنها از دانشجویان سعی در نشان دادن وابستگی متحصنین به غرب دارند.
(( حالا اینجا یه سوال پیش میاد که این عکسها رو از ماهواره چطور گرفتن؟ماهواره برای اونها آزاده نه؟))
حال اینکه دانشجویان به اهداف خود دست یابند یا نه واینکه صندلی قدرت دست از سر رئیس دانشگاه بردارد یا خیر و اینکه سرنوشت 12 نفر از متحصنین که به کمیته انضباطی و دادگاه کشیده

شده اند چه می شود امریست مهم.ولی مهم تر از آن اینست که این جنبش خود به معنای پیروزیست.چه به نتیجه برسد وچه نرسد.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:38 توسط کیارش |
دری به سوی هیچ
مایه بسی شعف و امتنان و انبساط خاطر است زندگی در جمع چنین ادیبان و عالمان و متفکرین بلند نظر و آحاد به هم پیوسته و در هم تنیده!! ایرانی.حال به کنه این حقیقت واقف شدم که چیست

علت که ایران همچون تیری رها شده از چله کمان با سرعت می شکافد و می تازد و عرصه های گونه گون علم و صنعت و هنر را فتح کرده و پرچم پر افتخارمان بر اریکه جهان در اهتزاز

است و جهانیان انگشت تعجب و تحسین به دندان گزیده و نظاره گر صعود ما به تارک فرهنگ و علم هستند.به راستی این است اقتدار ملی و شکوفایی علمی و فرهنگی.آری در کجای جهان

اینچنین سلحشوران همیشه در صحنه ای حضور دارند که چنین عرصه دیانت و تفکر و تعقل را در نوردیده واز (( در )) ی طلایی این چنین استقبال می کنند؟پارچه های سیز بر آن می بندند و فوج

فوج بر آن هجوم برده و بوسه ادب و اعتقاد بر آن زده و نقدینگی معاش خود را با کمال میل و رغبت به آن (( در )) می سپارند.چنین گویند که این در قرار است به کشور دوست وبرادر همیشگی

و تاریخی ما عراق برده شود و بر ویرانه ای استوار گردد و روح عزیزانی از دست رفته در 1400 سال قبل را با عیار و تلا لو چشمگیرش مسرور گرداند.به راستی که امامان و معصومین بر

همت ما ایرانیان در اثبات ساده زیستی و بی تکلفی آنها در طول حیاتشان توسط این درهای طلایی ارج نهاده و تمامی حاجات ما را برآورده می کنند.خصوصا که این (( در )) توانسته حاجات

میلیونها ایرانی مومن ومشتاق را برآورده کند و بازار خدا را هم کساد کرده است.و دیگر احتیاجی به او احساس نمی شود.
چیست که باعث می شود در این سرمای سخت و سوزناک این چنین در شرک و جهل خود اصرار بورزند؟آیا جز اینست که سرمای محیط کمتر از سرمای وجود و درون منجمدشان است؟
شگفت آنکه معتقدین به توسل به معصومین و متوسلین به درهای طلایی و گنبد های رنگارنگ و ضریح های مملو از پول و مردگان پوسیده در خاک و  ((شفا جویان از مردگان)) خود را بر حق

دانسته و کسانی که خدا را سرمنشا همه چیز و بنده مرده او را ناتوان می دانند منحرف خطاب کرده و از خواندن این متن از نویسنده بیزاری جسته و از حس اعتقاد (که تنها تعصبی کور است)

راسخ خود بر خود بالیده و مرز میان شرک و غیر شرک را به سخره می گیرند.
آیا با وجود چنین ملتی ما را به روشنای فردا از میان این منجلاب تاریک راهی خواهد ماند؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 13:1 توسط کیارش |